تبلیغات
Bi Rain's First Persian Clouds - تولد ستاره قشنگم مبارک



یه روز مامان ستاره که ( من باشم ) رفته بود اتاق دخترش رو مرتب کنه که دید گوشی دخترش روی تخت روشنه و یه عکسی توی گوشی معلوم بود :


زیر عکس نوشته بود : 
صبح بخیر ستاره من !!!!



اون لحظه حال مامان ستاره این شکلی بود



مامان به فکر فرو رفت که چرا ستاره رفته سراغه یه پسر غریبه .
 اون داشت فکر میکرد ما که خانواده ی گرمی هستیم . 
چرا ستاره به من نگفت که با این پسره رابطه داره ؟ ستاره هیچ چیزی رو ازم مخفی نمیکرد .
 ستاره با همه امون رابطه خوبی داره . حتی باباش با دستای خودش بهش خوراکی میده بخوره 




مامان توی همین فکرا بود و خیلی ناراحت و پریشون شده بود
 که یهویی رین اوپا سر میرسه و میپرسه چرا اینقدر پریشونی ؟ 
مامان هم همه چی رو میزاره کف دست رین و رین هم بهش میگه خودت رو ناراحت نکن عزیزم 
من اینجام . ته و توی قضیه رو برات در میارم . به من اعتماد کن . 
و قرار میشه که فعلا ستاره هیچی از این ماجرا ندونه .



رین یه مدت ستاره رو زیر نظر میگیره ...



و چیزهای خیلی جالبی کشف میکنه . اون متوجه میشه که اسم پسره لی مین هو 
و رابطه اش با ستاره عمیقتر از اون چیزیه که فکرش رو میکرده . پسره هر روز دم پر دخترشون بود




اینجا بود که رین تصمیم میگیره بره با پسره صحبت کنه تا دیگه مزاحم دخترشون نشه .

و برای این کار خودش رو آماده میکنه :





و زنگ میزنه به لی مین هو تا با هم صحبت کنن. 

لی مین هو هم تعجب میکنه از این تلفن و پیش خودش فکر میکنه : 
یعنی بابای ستاره با من چیکار داره ؟




ولی هر چه که به زمان قرارش با بابای ستاره نزدیکتر میشه بیشتر استرس میگیره 
طوریکه حال و روزش توی ماشین در راه رسیدن به رستوران محل قرار این شکلی بود





اونها توی رستوران هی صحبت میکنن و صحبت میکنن اما یهویی رین امپر میپرونه و قاطی میکنه 
و یهویی به لی مین هو میگه :
دیگه اجازه نداری دخترم رو ببینی !

لی مین هو شوکه میشه و میگه : چی ؟ داری راجع به چی صحبت میکنی ؟





رین هم گفت : همین که گفتم . دور دختر من خط بکش 




لی مین هو به فکر فرو رفت و هر چه فکر کرد دید درمقابل قدرت و نفوذ رین بعنوان
یه ستاره جهانی نمیتونه بایسته و پیش خودش فکر کرد که میره تا یه ستاره جهانی بشه 
حتی از رین هم جهانی تر پس تا اونموقع فقط باید به کارش تمرکز کنه و دور ستاره رو خط بکشه  .





اونجا بود که غم عالم به دل لی مین هو افتاد و یه دوره افسردگی رو طی کرد.




روزها میگذشت و اون ستاره نازش رو نمیدید




از اون طرف هم ستاره روزگار خوبی نداشت اون افسرده شده بود که چرا لی مین هو 
ناگهان و بدون دادن توضیحی رهاش کرده 


    

اون مدتی بود که افسرده شده بود و حتی اگر مامانش گوشش رو هم میکشید 
توجهی به مامانش نمیکرد

         

در این زمان مامان ستاره که دختر باهوشیه خودش همه چی رو فهمید 
و فهمید که همه چی زیر سر این پسره لی مین هوئه 





در این زمان مامان ستاره که حرفهای رین اوپا رو جدی نگرفته بود و نمیدونست که رین اوپا به قول خودش 
سر و ته قضیه رو هم آورده رفت که بگرده دنبال لی مین هو و ازش بپرسه : 

ستاره برای تو چیه ؟ هـــــــــــــــــــــا ؟

لی مین هو هم داستان رو براش تعریف میکنه و مامان ستاره همه چی رو میفهمه 






مامان ستاره متوجه میشه که لی مین هو پسر خوب و با جنمیه و برای دخترش مناسبه . 
اما باز هم اینها رو به روی لی مین هو نمیاره که یه وقت پسره دور بر نداره 



یه روز اون ستاره رو از خونه میفرسته بیرون و میگه مامان و رین احتیاج دارن که با هم کمی صحبت کنن



رین میاد خونه و میبینه که مامان ستاره یه گوشه نشسته و حرف نمیزنه 
اون هی دور مامان ستاره شیطونی میکنه تا بالاخره به حرف بیارتش 



و اونجاست که مامان ستاره ٰ رین رو دعوا میکنه که چرا خود سر رفته 
پسر مردم و دختر خودش رو رنجونده و رین رو حسابی از کاری که 
کرده پشیمون میکنه 


            

و رین هر کاری میکنه حتی با خنده های جذابش نمیتونه دل مامان ستاره رو بدست بیاره 




مامان ستاره داد میزنه ببین چه پسر خوبی 
رو به خاطر ندونم کاری تو از دست دادیم ؟؟؟
؟


اگه ستاره رو دستمون بمونه چی ؟

ببین پسره چه رشید و رعناست . تازه کلی هم هنر داره و یه خیلی هم 
همین تازگیها جایزه برده . اوهوم 






رین هم برای اینکه دیگه مامان ستاره ناراحت نباشه پرسید : خو الان یه اشتباهی کردم 
چیکار کنم تا جبران شه . مامان ستاره هم گفت با دیسیپلین 
میری یه جوری که به غرور ما برنخوره پسره رو راضی میکنی که برگرده 
اما این دفعه باید مثل بچه آدم بیاد خواستگاری 

رین هم قبول کرد . که بره اما اینبار کاملا شیوه اش رو عوض کرد




و همینطور که نشسته بود تا لی مین هو از در بیاد تو فیگورهای مختلفی
 رو برای دیسیپلینی که مامان ستاره یادش داده بود تمرین میکرد
 





القصه . رین بلاخره با چیزهایی که از مامان ستاره یاد گرفته بود یه طورایی غیر مستقیم به 
لی مین هو فهموند که باید بیاد خواستگاری ستاره 

در اون لحظه قند به دل لی مین هو آب شد 




و اینقدر منتظر موند تا رین بره اونوقت خوشحالی خودش رو اینطوری بروز داد 




. گذشت و گذشت 

.
.
.
.
.
گذشت و گذشت 



تا اینکه روز تولد ستاره شد . دو روز از کریسمس گذشته بود و رین برای دخترش 
 یه جشن تولد حسابی گرفته بود که خودش هم توی اون جشن اجرا داشت 
و چند تا از آهنگهای قشنگش رو میخوند و حسابی هم سرخوش بود 




که مامان ستاره ٰ ستاره رو کشید یه گوشه ای و گفت : 
مامان یه مهمون ویژه داری . فقط خیلی ذوق نکن 
ما کلی سرش منت گذاشتیم تا اجازه دادیم بیاد اینجا تو رو ببینه 
ستاره هم دوید دوید بره مهمون ویژه اش رو ببینه .
بعد گفت : اااااااااااااااااا ٰ این که لی مین هو ئه 

و پرید و ماچش کرد 





رین هم که از رسید دو جوون نوگول نوشکفته خوشحال شده بود 
توی میکروفنی که موقع اجرا به گوشش بود گفت : 


ستــــــــــــــــــــــــــــــــاره قشنگم تولدت مبارک 






ولی ماجرا به همین جا ختم نشد 
لی مین هو اینقدر در خودش اعتماد به نفس میدید که 
ستاره جهانی رین رو به مبارزه بطلبه 

تا جایی رقابت اونها به همه سایت ها معتبر کشیده شد و خواستن بین اینکه کدوم بهترن 
رای بگیرن ؟